تعطیلات پایان هفته
پسرم !تو هر روز بزرگ و بزرگتر میشی و ما یک قدم به پیری نزدیکتر. هر وقت که از اداره میام پیشت این رو با تموم وجودم حس میکنم که برزگتر شدی و کار و کردار جدید و کلمات جدیدت باعث میشه خدارو شکر کنم .برات گفته بودم که علاقه زیادی به حیوانات داری.البته تو این زمینه به بابایی رفتی .روز چهارشنبه یکی دیگه از ماهی های تنگ مرد و تو مدام میگفتی ماهی .
وقتی هم بابا از اداره برگشت تو پریدی جلوی در و با اشاره به تنگ پشت سر هم میگفتی مایی مایی مایی ... . بابا هم اولین کاری که کرد ماهی مرده رو دراورد و بعد لباساشو عوض کرد.
![]()
پنجشنبه و جمعه فقط در حال عید دیدنی و گشت و گذار بودی. صبح بردمت درمانگاه برای قد و وزن و بعد رفتیم خونه مامان جون .بعد از ظهر هم خونه عمو حسین بودیم .شب هم رفتیم خونه عزیز و تو با طه و محمد حسین بازی کردی.جمعه ظهر خونه دایی محسن دعوت بودیم .شب هم خودمون مهمون داشتیم .عمو زاهد به همراه خاله (دوست بابا) برای شام اومدن خونمون که به خاطر اتفاقی که افتاد اصلا خوش نگذشت.

دیروز هم خونه بودی و شب تا بابایی اومد همشمیگفتی دد دد . تا گفتم برو با بابا بستنی بخر سریع رفتی جوراب و شلوارتو اوردی و کفشاتم از جاکفشی دراوردی .بابا رفت نماز بخونه که تو شروع به اعتراض کردی و ما رو دچار سردرد
خلاصه تمام وسایل تو کالسکه رو خالی کردی و برای اولین بار خودت تنهایی رفتی تو کالسکه نشستی و صدام کردی تا بیام ببینمت . من اول جدی نگرفتم بعد دیدیم با اون لحن اعتراض همیشگیت داری صدا میزنی و من بدو اومدم تو اتاقت که همونجا به خاطر ذوق زدگی جیغ کشیدم
چون واقعا صحنه با نمکی بود.رفتم و سریع دوربین اوردم و چند تا عکس بامزه ازت گرفتم .حتما همیجا برات میذارم
![]()


تعطیلات پایان هفته
